بالاترین خطر برای فرقه مجاهدین در آلبانی شعله کشیدن عشق و عاطفه است

بالاترین خطر برای فرقه مجاهدین در آلبانی شعله کشیدن عشق و عاطفه است

بالاترین خطر برای فرقه مجاهدین در آلبانی شعله کشیدن عشق و عاطفه است قسمت چهارم

اولین تماس با خانواده

محمد عظیم میش مست ، تیرانا ، سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 02.12.2019

لینک به قسمت اول  دوم

لینک به قسمت سوم

با سلام به دوستان وهموطنان عزیزم

درقسمت سوم به این موضوع اشاره کردم که سرانجام با کلی پیگیری و جنگ و دعوا سرانجام رهبری فرقه مجاهدین خلق با تماس من با خانواده ام موافقت کرد، آن هم بعد ازنزدیک به سی وهفت سال . خیلی واضح بود که من دربی خبری کامل هستم و هیچ آدرس و یا شماره ای برای تماس ندارم طبق معمول درچنین مواقعی خود تشکیلات شماره مورد نیاز را پیدا میکرد و نفر اقدام به تماس گرفتن میکرد چون افراد که هیچگونه امکان ارتباطی نداشتند و اساسا طریقه برقراری یک ارتباط را هم نمی دانستند مگر تعداد اندکی که درجریان این امورات بودند و اساسا کارشان همین بود.

به هر صورت فرمانده من روز وساعت تماس را به من ابلاغ کرد من که سرازپا نمی شناختم ازخوشحالی تشکرکردم و منتظر زمان تماس ماندم ساعت دو نیم بعدازظهر زمان برقراری تماس من با خانواده ام بود . نیم ساعت زودتر ازآسایشگاه زدم بیرون راستش آن روز ظهر اصلا نتوانستم استراحت کنم. ذهنم به شدت درگیر بود و اساسی تحت فشار بودم با خودم مستمر فکرمیکردم که چگونه این تماس را برقرارکنم به خانواده و بخصوص به دخترم بعد ازاین همه سال چه بگویم به سوالات وابهامات او چه پاسخی بدهم که بیشتر از این از من نرنجد بیش ازاین ناراحتش نکنم هزار و یک موضوع به ذهنم هجوم آورده بود دراین اوضاع واحوال روحی چه جایی برای استراحت .

 

زمان خیلی دیر میگذشت تا ساعت دو نیم شد صد بار مردم و زنده شدم استرس ، فشار و نگرانی کلافه ام کرده بود ولی درنهایت با هرسختی زمان موعد فرا رسید با عجله خودم را به محلی که تماس ها از آنجا صورت میگرفت رساندم البته راه زیادی نبود فقط چند دقیقه طول کشید تا وارد محل تماس شدم به مسول آنجا که درجریان موضوع بود مراجعه کردم گفت بشین تا توجیه شوی تا نوبت تماس تو برسد چون تماس نفرقبلی هنوز تمام نشده بود. منتظر ماندم تا تماس نفر قبل تمام شد و مسول مربوطه از اتاق تماس بیرون آمد بعد ازرفتن نفرقبلی که تماس گرفته بود احوالپرسی گرمی با من کرد  و شروع کرد به گفتن به اصطلاح ضوابط اتاق تماس با این مضمون که میدانی ما دشمن داریم و باید حین تماس مراقب باشی که دشمن نتواند سو استفاده ای بکند. تماس باید حتی المقدور کوتاه باشد هیچگونه اطلاعاتی نباید رد و بدل شود هیچگونه ردی ازخودت نباید بدهی و …

گفتم باشه من نکاتی را که گفتید رعایت خواهم کرد حرف خاصی برای زدن ندارم خود شما هم که حضوردارید اگ رازکادرگفته شده احیانا خارج شدم به من یادآوری کنید واقعا هم تصمیم داشتم که در همان کادری که خودشان مشخص کرده بودند صحبت کنم چون براین باور بودم که نکاتشان درست است هنوز نفر تشکیلات بودم و تلاشم این بود که به نکاتی که تشکیلات میگوید حتی المقدور پایبند باشم خلاصه بعد از اتمام توجیهات به همراه مسول مربوطه وارد اتاق تماس شدیم . فکر نکنید که دستگاهای عجیب وغریبی آنجا بود محلی بود تقریبا دو در دومتر که با پنل از اتاق جداشده بود و تنها یک درب ورودی داشت که موقع تماس بسته می شد الزامات این اطاق تماس شامل یک تلفن شهری معولی به همراه یک کامپیوتر لب تاب و یک هدفون و چند برگ کاغذ و یک خودکارو یک میز و دو صندلی که دو نفر به زورمی توانستند در این به اصطلاح اتاق تماس جا بگیرند.

 

خلاصه با هزارسلام وصلوات وبا دلهره ونگرانی سرانجام وارد اتاق تماس شدیم و مسول مربوطه درب را بست و نشست و بعد ازاینکه مقداری با کامپیوتر ور رفت گفت خوب آماده ای گفتم بله گفت شماره خودت را بده آه ازنهادم درآمد گفتم کدوم شماره من که شماره ای ندارم یک شماره دارم متعلق به سی و هفت الی سی و هشت سال پیش گفت با این که نمی توانی تماس بگیری گفتم میدانم ولی درموارد مشابه مثل من که افراد شماره ندارند شما این تضاد راحل میکنید بارها این کاررا کرده اید لطفا برای من هم این کار را بکنید گفت قبلا این کار امکان پذیربوده ولی الان چنین امکانی نیست خلاصه با اصرارمن چندتا تماس گرفت چون هدفون زده بود صدای مخاطب را من نمی شنیدم و سرانجام رو به من کرد و گفت متاسفم نتوانستم شماره ای برای تو پیدا کنم هروقت شماره گیرآوردی بیا انگار دنیا روی سرم خراب شده بود بعد ازاین همه انتظار و دردسر و بگو و مگو و اعصاب خوردی و دلهره ونگرانی دو دست از دو پا درازتر با عصبانیت وناراحتی  از اتاق خارج شدم .

ادامه دارد