مقالاتی در ارتباط با مرگ بابا، محمد سیدی کاشانی

مقالاتی در ارتباط با مرگ بابا، محمد سیدی کاشانی

ایران اینترلینک: “محمد سیدی کاشانی متولد ۱۳۲۱ تهران، که با آموزش نظامی در کمپ فلسطینی ها (کمپ حسن سلامه در اردن) در سال ۱۳۴۹ فعالیت هایش را با عملیات ترور علیه امریکایی ها و حکومت سلطنتی آغاز کرده بود، در آذر ماه امسال در آلبانی (کمپ تحت حفاظت موساد) به فلاکت مرد. محمد سیدی کاشانی در تعدادی از عملیات تروریستی در زمان شاه دست داشت  و بطور مشخص مسئولیت خرابکاری در شبکه برق رسانی کشور را شخصا به گردن گرفته بود. وی بعد از انقلاب سرود های سازمان را با مونتاژ سروده های مشهور بر اشعار اسماعیل وفا یغمایی تولید میکرد.
با شکست کودتای رجوی و فرار سران مجاهدین، محمد سیدی کاشانی نیز به زیر پرچم صدام در حال جنگ به ایران گریخت و آنجا نیز به همین شغل (وصله کردن سرودهای مردم به اشعار یغمایی) معمولش ادامه داد. این سرودها (مانند اکثر کتب اولیه سازمان) بعد از جدایی اسماعیل وفا یغمایی از انتشارات سازمان سانسور شد و البته طبق معمول فرد محمد سیدی کاشانی نیز در سنین کهولت وادار به قرض دادن نامش بعنوان نویسنده کتابی در فحاشی به آقای یغمایی گردید. نگاهی به زندگی نکبت بار فردی مثل سیدی کاشانی (نام مستعار “بابا”) درسی است برای همه آنهایی که میخواهند با برگزیدن بی مسئولیتی و انتخاب راهی راحت تر از پرداخت بهای مبارزه طفره بروند. وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَهٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَهَ ذَلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ {الحـج:۱۱}. در زیر نمونه نظراتی در مورد این فرد آورده میشود”

۱- نگاهی به سخنرانی مریم رجوی در بزرگداشت محمد سیدی کاشانی

صابر از تبریز  (امضاء محفوظ)، ایران اینترلینک، بیست و هفتم دسامبر ۲۰۱۸
http://iran-interlink.org

۰۳/۱۰/۱۳۹۷

در ایامی که آقای سیدی کاشانی در زندان شاه بود و برادر مریم قجر نیز، این دختر جوان که درآن زمان رنگ وآبی داشت و در انتخاب  شدن برای دختر شایسته ی ایران ( ملکه ی زیبایی ) که درآن زمان شرط موفقیت دراین مسابقه ها ، دلربایی ازهیئت ژوری ونشان دادن اندام شکیل و … بود، شرکت داشت.

مریم نامبرده ، دراین زمان به ملاقات برادرش به زندان هم میآمد وبا پوشیدن لباس های تن نما و توجه ساز و ادا واطوارهایی که درمیآورد ، نظر مامورین ملاقات را بخود جلب میکرد ونگاه های هیزی که متوجه خود میساخت!

این روش ، مورد اعتراض زندانیان سیاسی دهه ی مخوف ۵۰ قرار گرفته وآنها را غیرتی و عصبانی میساخت!

اگر این مریم صداقتی در حرف هایش داشت، لااقل میتوانست این مسئله را بطور رقیق وضمنی هم که شده مطرح میکرد وازخود انتقاد مینمود که چرا رفتاری مورد نفرت زندانیان سیاسی کرده وآنها را ناراحت مینمود!

البته او بازهم میتوانست بگوید که زمانی که من اینکاره بودم ، کاشانی ها درزندان میپوسیدند وآنگاه میگفت که به برکت آموزش های انقلابی؟! مسعود بود که دست ازاین رفتارهای بورژوا مآبانه برداشت ورستگار شد!

 باری، با کافی دانستن این مقدمه ، به نقل وبررسی سخنان مریم میپردازیم.

او میگوید :

” پایداری او بر مواضع‌ آرمانی‌ مجاهدین و پایداری‌اش بر مواضع‌ سیاسی و خطوط‌ استراتژی‌ سازمان در بیش از نیم قرن، یک سرمشق‌ چشمگیر است. در این مورد باز هم خوب است جملاتی از نوشته‌یی را بخوانم که او پنج سال پیش نوشته و این‌طور گفته: «چه عاملی باعث شده به‌رغم‌ این‌ همه ضربه و توطئه، این مجموعه (یعنی سازمان مجاهدین) ۴۸سال دوام بیاورد… قانون حاکم بر جهان می‌گوید: ”هیچ دستاوردی بدون‌ پرداخت‌ بهایش به‌دست نمی‌آید“. قیمت این پیروزی به نظر ‌ من، فدا و صداقت است که از روز‌ اول‌ تأسیس‌ سازمان، بر سردر‌ آن نوشته شد “.

البته سازمان تغییرات ۱۸۰درجه ای درمواضع و استراتژی خود درطول موجودیت اش زد و مثلا استراتژی سازمان تا سال ۱۳۶۰ همان نبود که بعد ازآن ودرمحدوده ی قد وقواره ی رجوی متوهم وخود شیفته تنظیم شد!

نظر شما خانم خانم ها ، کدامیک ازاین استراتژی ها بوده وآیا این ازدست رفته ، فرقی بین اینها نگذاشت و قبول نمود که دراجتماع نقیضین غرق گردد؟!

یعنی میخواهید بگویید که خط مشی خائنانه ی برگزیده شده از خرداد ۶۰ که آقای مهدی ابریشم چی هم اقرار دارد که تنظیم اش ازعهده ی هیچکس برنیآمد و انجام این مهم به مسعود رجوی سپرده شد، تکامل یافته ی همان خط ومشی قبلی بوده است !

تکاملی که همواره رو به قهقرا داشته و دراصل میل روز افزون به ارتجاع دارد؟!

حقیقت این است که سازمان مجاهدین فقط ۱۶ سال – با کش وقوس هایی که درآن بود- دوام آورد وبه سلاخی رفت وآنچه که باقی ماند ، استحاله شدگی بود ونام این موجود استحاله یافته، چیزی جز  ” باند رجوی ” نیست!

ضمنا،  اینطور نیست که هربها پرداختن ثمری مثبت داشته باشد!

مثلا یک قمارباز بازنده در کار خود بها میپردازد ، اما نتیجه ای دیگر میگیرد!

ونیز بگذریم که آگاهان امر گفته اند که کتاب آقای کاشانی ، بفرموده وبرخلاف میل او تنظیم شده است!

درادامه ی صحبت های مریم آمده است :

” ‌او کسی بود که توسط حنیف کبیر عضوگیری شده بود، بیش از نیم قرن سابقه تشکیلاتی داشت، آن‌همه سابقه مبارزاتی‌ ستایش‌انگیز داشت. ..”.

اولا درزمانی که تکیه برخرد جمعی است ، کنار گذاشتن القاب شاهانه ای مانند کبیر، ضروری شده است.

ثانیا اگر او اینقدر مورد اعتماد وشایسته بود که توسط شخص حنیف عضو گیری شده بود ، چرا به زیر کشیده شد وزیر دست وپای امثال توی مریم که گزیده ی حنیف نیستید وصلاحیت مبارزاتی نداشته وازبیسوادی رنج میبرید ، له ولورده شد؟!

چراباوجود بیماری شدید ومزمن وپیری اش که توان فرار و … نداشت ، برای مداحی بنفع رجوی وتو، همچنان کار ازگرده ی نحیف اش کشیده شد؟!

همچنین :

“کار و مسئولیت برایش رنگی از کرسی و کار سیاه و سفید نداشت و از روی نیاز مبارزاتی و انقلابی خودش به آن مشتاق بود “.

اگر این خصلت خوب است،  چراتو وشوهر مجهول التکلیف ات سعی درکسب این خصلت ننمودی و به کسب مقام و زندگی هزار ویک شب گونه مشغول شدید؟!

پس این خصلت ها برای همسایه خوب بوده ونه شما دوتن !

بازهم :

” او همچنین نمونه برجسته‌یی از انضباط انقلابی و پایبندی به ضوابط و روابط مجاهدین بود “.

انضباط انقلابی مفهومی جز دفاع ازمنافع مردم وکشور ندارد والا اطاعت از مسعود ومریم خودکامه ، درحکم یک انضباط فاشیستی وضد بشری است وشما بعد ازمرگ این قربانی سیستم رجوی، روا ندارید که تاریخ قضاوت تلخی برعلیه او بکند!

سپس :

” یک ویژگی‌ دیگر‌ این مجاهد‌ صدیق که همه ما بارها در صحبتها و اظهارنظرها و در رفتار و مواضع‌اش می‌دیدیم، عشق و علاقه وافرش به‌ مسعود رجوی بود .  در یکی از نوشته‌هایش درباره وقایع‌ مربوط به‌تاریخ‌ سازمان این‌طور توضیح داده که:‌ «اگر چه حنیف رفت، اما ارزش‌ها و آرمانش توسط‌ مسعود حفظ و بارور شد “.

این علاقه به چه دلیل بود ازطرف کسی که گزیده ی حنیف بود!

چیزی جز علاقه ی یک زندانی لاعلاج ودرهم ریخته دردست مستنطق خشن به او؟

برادر بزرگ من که زندانی سیاسی دوران شاه بود، تعریف میکرد که یک زندانی سیاسی آنقدر زیر نظر سرهنگ سلیمی ( معاون جلاد ساواک تبریز که با شروع انقلاب شاه مجبور شد که اورا بهمراه عده ای ازخشن ترین ساواکی ها بازنشسته نماید) ، شکنجه شده بود و کارش به جنون کشیده وحرف شبانه روزی اش این بوده که ازچشمان سرهنگ سلیمی برق مهر پدری میبارد!

آیا آقای کاشانی وضعیت مشابه این زندانی را نداشته  وارزش شهادت دادنش، شبیه اعتبار حرف های این زندانی مورد نظر من نداشته است؟!

صابر

۲- مریم رجوی جسد آقای محمد سیدی کاشانی را ترجیح داد

خانم حمیرا محمد نژاد، زنان ایران، آلمان ۲۷٫۱۲٫۲۰۱۸
لینک به منبع

چند روز قبل سایت سازمان مجاهدین خبراز فوت محمد سیدی کاشانی که در درون فرقه به وی بابا می گفتند داد .باوجودیکه بابا یکی از قدیمی ترین و حتی قدیم تر از مسعود رجوی بود اما هیچگاه و در هیچ نشستی دیده و شنیده نشد که از مسعود و مریم رجوی حاضر به ستایش شود.

چرا که در مناسبات سازمان مجاهدین صرف ستایش از مسعود و مریم و نصب عکسهای این دونفر در اتاق کار و کمد شخصی و میز کار ملاک مهمی در اعطای رده تشکیلاتی بوده و هست اما بابا با وجودیکه اشراف کاملی به معیار گزینش ها داشت به هیچ بهایی حاضر به این کار نمی شد.

 دلیل این هم که همواره در حاشیه بود همین بود و با سرنوشت مهدی افتخاری تنها یک گام فاصله داشت. دختر وی هم در سالهای دهه ۱۳۷۰ از خارج آمد هم بزودی منصرف شد و برگشت هم شاید تحت نصیحت پدر به این نتیجه رسید.

اما بلافاصله بعد از فوت وی سیل دسته گل ها و مدال ها و عناوین از طرف مریم رجوی نثار او شد چرا مجاهد تنها جنازه اش برای رجوی سود آور است.
نکته جالب تر اما کلیپ تصویری از مراسم خاکسپاری بابا ست که بخوبی وضعیت درونی سازمان مجاهدین را منعکس میکند۱
– چهره های در هم شکسته افراد و بویژه مهدی ابریشمچی و فهیمه تلخی شکست و جمع کردن “کانون استراتژیک نبرد” نامی که مسعود رجوی برای ظرف عراق صفت کرده را بخوبی نمایان میکند. بجز تعداد
-۲ بجز تعداد معدود دوربین از چهره افراد بدنه به سرعت عبور میکرد و فیلمبردار گویا توجیه شده هیچ فردی در فیلم واضح نشان داده نشود که خبر از ریزش انبوه در آینده نزدیک میدهد حتی چهره دختر و همسر بابا هم نشان داده نشد بلکه یا از پشت سر یا از پهلو که نشان از فاصله آنها با سازمان داشت که به تلویزیون رجوی گران میافتد که حتی چند ثانیه همسر و دختر بقول خودش مجاهد قهرمان محمد سیدی کاشانی را به خلق قهرمان معرفی کند.
نکته سوم اما عدم حضور جلال گنجه ای بود که حتی برای ادای نماز میت هم حاضر به آمدن نشد که خود مبحث جداگانه ایست این گویای جدا شدن ایشان از تشکلی است که رجوی به آن شورای ملی مقاومت می گفت هر چند رجوی تلاش بسیار زیادی برای حفظ اعضای آن داشت اما آنها که کم کم به شخصیت توتالیتر رجوی پی بردند یکی یکی از وی جدا شدند از جمله آقای گنجه ای که سالها جدا شده بود. حضور گنجه ای در شورا برای رجوی اهمیت دوچندان داشت.

چون از یک طرف یک پیام به روحانیونی بود که با خمینی موافق نبودند و رجوی میخواست به آنها برساند که وی با روحانیت مخالفتی ندارد بلکه او مخالف شخص خمینی و اصل ولایت فقیه است از طرف دیگر به حامیان و طرف حسابهای غیر ایرانی اش بگوید که منطق خمینی با هیچ معیاری از اسلام سازگار نیست و گنجه ای هم استدلالات فقهی آن را مهیا میکرد.

جدا شدن آقای گنجه ای برای رجوی خیلی ناگوار بود و تنها کاری که توانست در مقابل آن انجام دهد پنهان و در سطح شایعه نگه داشتن آن بود که چون همیشه ادای نماز میت در اروپا بطور انحصاری به عهده آقای گنجه بوده است و عدم حضور ایشان در مراسم خاکسپاری مهر تائیدی بر جدا شدن ایشان از رجویست هر چند هم بعد ها تلاش کند که ایشان را به نحوی تحت فشار یا تطمیع برای یک مصاحبه یا مقاله کوتاه برای خنثی کردن شایعه جدا شدن کند دیگر مفید فایده نخواهد بود .

حمیرا محمد نژاد، آلمان، ۲۶٫۱۲٫۲۰۱۸

۳- باز هم مرگی دیگر در زندان اشرف ۳ در آلبانی

غفور فتاحیان، وبلاگ بیان حقایق، بیست و هفتم دسامبر ۲۰۱۸
لینک به منبع

حال بشنوید از خاطره ای که خود من با ایشان داشتم:

در زمانی که من در اشرف بودم یک بخش اجتماعی بود برای سوء استفاده از عراقیان که در همان اردوگاه بدنام اشرف راه اندازی کرده بودند. یک روز ظهر گرم تابستان که دمای هوا گاهی به بالای پنجاه هم می رسید من با خودرو، یکی از شیوخ عراقی را که همان بخش به اشرف کشانده بود به درب خروجی اشرف برمی گرداندم. در حین بازگشت در خیابان صد که حتی پرنده هم پر نمی زد متوجه شدم شخصی از کنار خیابان در حال راه رفتن است. خیلی تعجب کردم که در موقع ظهر به این گرمی این نفر پیاده کجا می رود؟ وقتی نزدیک شدم دیدم بابا یا همین مرحوم سیدی کاشانی است. بلافاصله ترمز کردم و او را سوار کردم و با احترام زیاد به او گفتم کجا می روید؟ شما را می رسانم. البته من شخصا برای ایشان احترام خاصی قائل بودم زیرا از زمانی که من تازه من وارد بغداد شده بودم با ایشان برخورد داشتم و چندین ماه در آنجا مسئول من بود و خیلی با او رفیق بودم و دوم به دلیل اینکه هیچ گاه در دستگاه رجوی نبود و نه تنها من بلکه همه به ایشان از رجوی هم بیشتر احترام می گذاشتند.

همین که سوار شد سوال کردم کجا تشریف می برید؟ که در جواب گفت امروز نشست است و چون آقا (مجید معینی) که مسئول مزار (قبرستان اشرف) است در مقر نیست من می روم قبرستان دنبالش تا به او بگویم که نشست است و به مقر برگردد. من واقعا خیلی ناراحت شدم که این چه سیستمی است که این سیدی کاشانی (بابا) که از رجوی هم در سازمان قدیمی تر است باید با پای پیاده برود در صورتی که زنان رجوی هر کدامشان یک ماشین زیر پایشان دارند؟

در راه رساندن او به مزار از من پرسید تو کجا می رفتی و مسیرت کجا بود؟ گفتم که یکی از شیوخ عراقی را برده بودم جلوی درب اشرف که برگردد و داشتم به مقرمان بر می گشتم. بلافاصله لبخند پرمعنایی زد و گفت کار بیهوده است البته یک خوبی دارد و آن این است که افراد با این کارها (آوردن و بردن عراقیان) مدتی سرگرم می شوند و می گویند داریم کار و مبارزه می کنیم!!

وقتی وارد جادۀ مزار شدیم از دور محل استقرار آمریکایی ها و زندان تیف که جداشدگان در آنجا بودند دیده می شد. به بابا گفتم این تیف که آمریکایی ها دایر کرده اند روز به روز افرادش یعنی جدا شدگان زیاد تر می شوند. گفت: «این هم از ثمرات همین انقلاب! است… خداوند لعنت کند به هر کسی که این افراد را با تهمت ضدیت با انقلاب به آنجا می راند… آنها با هزاران آرزو به طرف ما می آیند بعد ما خودمان دو دستی آنها را تحویلآمریکایی ها می دهیم».

بله دوستان؛ در دستگاه رجوی تا زمانی که کسی که مجیزگوی او نیست زنده است هیچ جایگاهی ندارد ولی همین که مرد تمام شعر و شعارها و القاب معمول این دستگاه و مخصوص مردگان در مورد او یکریز بکار می رود.

نوشتۀ غفور فتاحیان عضو قدیمی جداشده از فرقۀ رجوی

۴- حرمت ” بابا ” را هم لگدکوب کردند

پور احمد، انجمن نجات، مرکز گیلان، بیست و هفتم دسامبر ۲۰۱۸
لینک به منبع

فرقه ستیزه جوی نابخرد رجوی همواره انتقاد ناپذیر بوده وهست ومی گوید ولو در هژمونی دولت در سایه! فقط ماهستیم وهیچ. بر همین منوال با افکار دیکتاتورمآبانه ی مفل

می سراید که ” هرکه با ما نیست پس برماست ” ونتیجه اینکه ازصف دشمنان ما یعنی از صف اطلاعات ایران است و دهها مارک وافترا واهانت و…

جداشده های خودش را هم بلافاصله مابعد خروج از این فرقه بزهکار و کنترل ذهن، بریده و منتصب به وزارت اطلاعات میداند و شکنجه گر و آدمکش وقاتل و…. وکف بردهان آنچه که شایسته خودشان هست برسر و روی جداشدگان استفراغ میکنند که نمونه هایش دررسانه ها و سایت های تارنمایشان بسیار است که قابل دسترسی است .
واما داستان زندگی وسرگذشت محمد سیدی کاشانی ملقب به بابا قابل تامل است !

مطابق معمول و برحسب نیاز مبرم مریم قجر به ” قاب عکس ” از برای تبلیغ و بهره وری نابخردانه و مشمئزکننده از یک مرده، به محمد سیدی کاشانی یک فرغون القابی فریبنده همچون ( قهرمان خلق ، مجاهدی سرفراز، مجاهد پرافتخار، مجاهد وارسته و پاکباز و…که با ۵۳ سال مجاهدت پیگیر و مستمر که با پیوستن به بنیانگزارن و یاران شهید و صدیقش ، رستگار و جاودانه شد !!؟) عطا و ارزانی داشتند که چنانچه بابا در مقطع به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیکی درونی ( طلاق اجباری ) بدلیل ضدیت با کشف ابزاری آن علیه اعضای ناراضی وسرکوب آنان می برید و از سازمان مریم و مسعود رجوی جدا می شد و پی زندگی شرافتمندانه خود میرفت، به قطع و یقین رویکرد رجویها هم نسبت به بابا عوض میشد وبا ترشخویی اهانت آمیز با بکارگیری الفاظی مغایر و متضاد با آنچه که ازایشان مابعد درگذشتش یاد کردند ، یاد می کردند و به فحش و ناسزا می گرفتند.

درمناسبات فرقه ای رجوی خاصه دردوران ومقطع طلاق اجباری حرمت بابا را هم نگه نداشتند وبه فضاحت بارترین شکل ممکن لگدکوب کردند که یک موردش را باهم مرور میکنیم :
” تابستان ۱۳۶۹ بود که جلسات انقلاب ( طلاق اجباری ) برای سری سوم از اعضای گرفتار شروع شده بود. اطلاع دادند که اینبار جلسه در سالن کوچک مقر لشکر۴۹ برقرار میشود وسوژه پیشاپیش مشخص شده است و ازاین بابت نگران خود نباشید شاید که تصورکنید که خود سوژه جلسه باشید واسترس واضطراب بگیرید.

با ورود به جلسه دیدم سالن هرچند کوچک بود ولی ازجمعیت پرشده بود وجای سوزن انداختن نبود وشماری هم بیرون سالن متفرق بودند وبه کشیدن سیگارمشغول بودند.
برای این جلسه خاص با سوژه مقاوم و سرسخت همچون بابا ، به عمد لمپن ترین وخشن ترین عامل سرکوب یعنی مهدی ابریشم چی ملقب به شریف (ناشریف ) را برای کنترل ومهاراین جلسه انتخابش کرده بودند . بسختی خودم را درصف میانی جمعیت که بی صندلی سرپا مانده بودند، جای دادم .”

دیدم مسئول سرکوبگر جلسه سراسیمه وبا انبان کینه نسبت به سوژه جلسه عربده می کشد وکف بردهان میگوید: ” ببین بابا، درسته که پیرترین عضو مجاهدین هستی . درسته که قبل از تاسیس مجاهدین در نهضت آزادی و جبهه ملی ، پیشکسوت بودی . درسته که حتی برادر مسعود درزمان وقت بواسطه آشنایی توبا محمد بنیانگزار از تو درس می آموخت و بهت احترام می گذاشت . درسته که احترامت برای ما هم واجب است البته به شرطی که نقش آنتی تز و معاند برای انقلاب خواهر مریم نباشی .همین وبس! حالا بگو ببینم حرف حسابت چیه ؟ “

محمد سیدی کاشانی یعنی بابا که با وجود جلسه سراسر استرس که خیلی خونسرد می نمود با طمانینه خاص خودش گفت ” چیه این زندگی ؟”

“چیه این زندگی؟ ” عبارت خاصی بود که بابا سرقرار اولش با محمدآقا بنیانگزار مجاهدین وقت ، حسابی تکانش داده بود وانگیزاننده برای ادامه مبارزه با نظام شاهنشاهی مغلوب وحال بکارگیری آن عبارت درجلسه رد قائم موشک بازی رجوی درقالب انقلاب ایدئولوژیک که بسیارحاضران جلسه را تکان داد ودرعوض گماشته رجوی یعنی مهدی ابریشم چی را برانگیخت تا بشدت به هم بریزد وچونان سگ هار پاچه بابا را بگیرد وبگوید ” چیه این زندگی ؟

ما به این زندگی درکنار رهبری نوین خود، در کنار مسعود و مریم افتخارمیکنیم وبدان می نازیم . ما به انقلاب مریم می نازیم وافتخارمی کنیم که ازهمسران خود طلاق گرفتیم . ولی تومشکل داری . توپشت خاکریزمخالفت با استراتژی سازمان موضع گرفتی درحالیکه مشکل اصلی تو، خط وخطوط سازمان نیست . استراتژی سازمان نیست . حضور درعراق کنارصدام حسین نیست و… بلکه مشکل تو سراسر جیم است . مشکل جنسی است . تو زن میخواهی همین و بس . خجالت بکش سرپیری بخاطرزن وزندگی داری با انقلاب مریم مخالفت میکنی وضدیت می پراکنی. دیگر در سازمان ما از زن و ازدواج خبری نیست توهم مجبوری دردستگاه انقلاب مریم گردن بنهی واصل طلایی طلاق را بپسندی وگرنه این جمع تو رو سربه نیست میکنند وبعنوان برگ سپاه واطلاعات به تو نگاه میکنند .”

شماری ازجماعت گسیل شده رجوی مابعد فحاشی ابریشم چی بی آنکه بفهمند یا بخواهند، کورکورانه و به تبع تشکیلاتی بر سرو روی بابا تف کردند وفضاحت ببار آوردند که با یادآوری آن صحنه وسایرصحنه های مشابه هم اینک حالم خیلی بد شد .

پوراحمد

(پایان)

**