مرگ در پاییز

مرگ در پاییز

طی 25 سال اخیر که در موارد مختلف مطالبی نوشتم با این وصف اما گاهاً مسایل و موضوعاتی بوده است که در قالب کلمات و واژه ها نمی گنجید و لذا ناچار شدم به جای نوشتن، از قلم و رنگ استفاده کنم تا شاید به آنچه که بوده و گذشته را رنگ واقعی تر ببخشم. از میان وقایعی که کشیده شده و در این مجموعه هنوز کامل نیستند، هر کدام حکایت و داستانی دارند. با این وجود در این مجموعه به طور خلاصه اولین مورد یعنی „مرگ در پاییز“ را که خاطره ای از 50 سال قبل است را انتخاب کردم و شرح کوتاهی در موردش خواهم داد.

داستان مرگ در پاییز، در مورد مرد میان سالی است که حدوداً 60 سن سال دارد. هیزم شکن است و در کلبه چوبی اش در عمق جنگل و به تنهایی زندگی می کند. او شبی که در سکوت و تاریکی محض جنگل و در کنار فانوس کم جانش با خود نجوا می کرد و میل به خودکشی داشت و به انتحار و تصمیمش در این رابطه فکر می کرد، به ناگاه جغدی به بالای تک درخت خشک روبروی کلبه اش، نشست و با آواز هوهویش چرت مرد جنگلی را پراند. مرد که تا چند لحظه قبل با خود و روح جنگل، نجوا می کرد و به تصمیمش فکر می کرد، با ناله های مغموم جغد، عصبانی شد و پالتویش را بر دوش نهاد و با برداشتن چوب دستی و فانوس کلبه، به تک درخت خشک نزدیک شد و با نشان دادن چوب دستی و فانوسش، سعی کرد جغد را بترساند و از آواز خواندن منع کند که در همین راستا مابین مرد و جغد جنگل، جدالی و چالشی در گرفت تا مرد از تصمیمش که میل به خودکشی بود پشیمان شود و پس از مجادلاتی چند، رضایت دهد و به زندگی در تنهایی برگردد.

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی/ با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

مهدی خوشحال/ آلمان/ پاییز 2017